قبه منوره على

در جلد دوم دارالسلام ص 54 محدث نورى (ره ) مى نويسد: شخصى از تحصيل داران ماليات ، يكى از زوار اميرالمؤ منين (ع ) را در نجف به شدتمضروب ساخت به طورى كه آن مرد از زندگى خود نااميد شد، به تحصيل دار گفت : شكايتترا به اميرالمؤ منين (ع ) مى كنم ، جواب داد: هر چه مى خواهى بكن من از اين حرف هانمى ترسم . صبحگاه هنگام تشرف با اشك جارى عرض كرد: يا على من زاير تو هستم سزاواراست زايرين خود را حفظ فرمايى ، عرض نياز به پيشگاه تو آورده ام و پناهنده به آستانمقدست شده ام ، يا على فلانى به من اين چنين ستم كرده ، داد مرا از او بگير. هنگامظهر براى بار دوم مشرف شد و حاجت خود را تكرار نموده ، شامگاه نيز همين كار راكرد.
در اين سه وقت كسانى كه از زوار شاهد بيدادگرى تحصيل دار بودند، همراه اوآمين مى گفتند. همان شب در خواب مردى را سوار بر اسب سفيدى ديد كه با تمام مشخصاتاو را صدا مى زند. پرسيد: شما كيستيد؟
جواب داد: تو به زيارت من آمده اى ؟ منعلى بن ابى طالب (ع ) خواستم دست و پاى مباركش را ببوسم . فرمود: همان جا بايست ،ديگر مرا قدرتى نماند كه از جا حركت كنم فرمود: از فلانى شكايت دارى ؟
عرض كردم : بلى مرا براى ارادت به شما آزار كرده ، فرمود: به واسطه خاطر ما از اوبگذر.
عرض كردم : نمى گذرم تا سه مرتبه تكرار نمود من قبول نكردم .
در اينهنگام از خواب بيدار شدم . داستان خواب را براى زايرين شرح دادم و همه گفتند: خوباست فرمان مولا را اطاعت كنى سه روز متوالى من شكايت مى كردم و شامگاه همان خواب رامى ديدم كه حضرت مى فرمود: از او به واسطه خاطر ما بگذر.
شب سوم فرمود: من مايلماز او بگذرى تا پاداش يك كار خوبى كه آن مرد كرده داده باشم .
پرسيدم : چه كاركرده ؟
فرمود: در فلان تاريخ با عده اى به طرف بغداد مى رفت عبورشان از محلىافتاد كه قبه مرا مشاهده كردند، در ميان اين عده تا چشم او به دور نماى بارگاه منافتاد تواضع نموده از اسب پياده شد، اينك مى خواهم جبران اين كارش را بكنم او ازدوستان ما خواهد شد در ضمن براى تو پاداشى در قيامت ضمانت مى كنم .
از خواببيدار شدم فردا صبح او را ديدم گفت : به آقايت شكايت كردى ، جوابت را نداد؟
گفتم : مولايم ، جواب داد ولى فرمود: به واسطه يك كار خوبى كه انجام داده اى من از توبگذرم ، آن كار اين بود كه تو با عده اى از دهكده سموات به طرف بغداد مى رفتى ،همين كه چشمت به قبه منوره على (ع ) افتاد از اسب پياده شدى و مقدار زيادى از نظراحترام و تواضع پياده راه پيمودى تا محلى كه قبله را ديگر نمى ديدى در ضمن آن جناباجداد تو را به اين نام و نشان يك به يك به من فرمود.
تحصيل دار پيش آمد كه دستو پاى مرا ببوسد، گفت : به خدا هر چه فرموده درست است از من عذر خواست و به ميمنتاين سعادت كه او را نصيب شده بود هزار دينار بين زوار تقسيم نموده ، آن ها را ضيافتشايانى كرد

/ 0 نظر / 21 بازدید