لطف على

در دارالسلام نورى ، نقل است كه در سال پانصد و يك درنجف گرانى شد تا آن كه نان هر رطلى به قيراط فروخته مى شد و مدت گرانى طولكشيد.
پس كاركنان حرم شريف آن حضرت از شدت فقر و فاقه و سختى در امرار و معاشجدا شده و به شهرستان هاى اطراف رفتند. از جمله كاركنان حرم شريف آن حضرت مردى بودكه نام او ابوالبقاء بود كه يكصد و ده سال عمر داشت و از خدمه آستانه مقدسه علوىغير از او باقى نمانده بود.
پس چون سختى و تنگدستى به نهايت رسيد زوجه و دختراناو گفتند: ما به هلاكت رسيده ايم از شدت فقر و ناقه تو هم برو به اطراف شهرستان هاشايد خداوند روزى كند ما را تا از آن سخنى نجات يابيم ، همان طور كه بقيهرفتند.
در اين حال ابوالبقاء (كليد دار آستانه مقدس علوى ) عازم رفتن شد پسوارد حرم حضرت امير(ع ) شد و زيارت نمود و نماز خواند و نشست طرف بالاى سر و گفت : يا اميرالمؤ منين در خدمت شما بوده ام و به مدت صد سال از حرم شريف شما دور نشده امولىالحال به اضطرار به جهت كسب معاش براى خود و اطفالم از شما جدا مى شوم و بسيارسخت است بر من دورى شما.
سپس از حرم شريف خارج شد و با قافله روانه گرديد. تا آنكه رسيد به مكانى كه نام آن وقف بود جماعت مكاريه كه از نجف بيرون آمده بودند در آنمكان پياده شدند ابوالبقاء نيز پياده شد و خوابيد.
در خواب ديد حضرت امير(ع ) رابه او فرمود: اى ابوالبقاء بعد از مدت زيادى كه با ما بودى از ما جدا شدى . برگردبه مكانى كه بودى .
پس بيدار شد در حالى كه گريان بود از او سؤ ال كردند: علتگريه شما چيست ؟ خواب خود را نقل كرد و به سوى نجف برگشت . چون دختران او ديدند كهبا دست خالى برگشته است پريشان شدند و از علت بازگشت سؤ ال كردند قصه خواب و دستورعلى (ع ) را نقل نمود و كليد حرم را برداشته درب را باز كرد و نشست برجاى خود و ازاين مطلب سه شبانه روز گذشت .
در روز سوم مردى پيدا شد كه خورجين كوچكى بر دوشانداخته بود مانند پياده روها بسوى مكه كيسه را باز كرد و لباس از آن بيرون آوردهپوشيده و داخل حرم مطهر شد زيارت كرد و نماز خواند و مبلغ يك دينار به ابوالبقاءداد و گفت : اين طعام را تهيه كن تا غذا بخوريم .
ابوالبقاء دينار را برداشته بهبازار رفت ، مقدارى نان و مقدارى ماست و خرما خريد چون سفره مهيا شد مرد مسافر بهابوالبقاء گفت : اين غذا موافق مزاج من نيست ، باشد اين غذا را اولاد توبخورند.
دينار ديگرى به ابوالبقاء داد و گفت : اين را نان و مرغ بگير.
پسچنين كرد چون ظهر شد نماز رابجاى آورد و آمد به خانه ابوالبقاء پس ‍ غذا خوردند چونآن مرد دست خود را شست روى به ابوالبقاء كرده گفت : سنگ هايى كه با آن ها طلا راوزن مى كنند بياور.
پس ابوالبقاء از خانه بيرون شد درب دكان زرگرى رفت كه در آننزديكى مغازه داشت و از او گرفت ظرفى كه در آن بود اوزان طلا و نقره و آورد به منزل .
آن شخص مسافر تمام آن اوزان را گذاشت در يك كفه تراز و بيرون آورد كيسه اى راكه مملو از طلا بود و در كفه مقابل به اندازه اى كه مساوى هم شد ريخت و طلاها را در

/ 0 نظر / 22 بازدید