حضرت امام علی علیه السلام

على (ع ) در ميان قوم عطرفه
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
 
از جمله نشانه هاى (معجزات ) اميرالمؤ منين (ع ) روايتى است كه زاذان از سلمان نقل نموده كه : روزى رسول خدا (ص ) در بطحاء نشسته و جماعتى از اصحاب نزد ايشان بودند. آن حضرت در حالى كه روى به ما داشت و حديث مى فرمود؛ ناگاه به گردبادى نظر افكند كه گرد و غبار به پا مى كرد و همين طور كه نزديك مى شد، گرد و غبار بالاتر مى رفت تا اين كه در مقابل رسول خدا (ص ) ايستاد. در ميان آن شخصى بود كه گفت : اى رسول خدا، سلام و رحمت و بركات خدا بر تو باد. بدان من فرستاده قوم خود هستم كه به تو پناه آورده ام . ما را پناه ده و كسى را همراه من از جانب خودت بفرست كه بر قوم ما تسلط داشته باشد؛ زيرا جمعى از آنان بر جمع ديگر ستم كرده اند. تا او بين ما و آن ها مطابق حكم خداوند و كتابش قضاوت كند و من از عهد و پيمان هاى مؤ كد بگير كه فردا صبح او را صحيح و سالم به سوى تو برگردانم ؛ مگر اين كه براى من حادثه اى از جانب خداوند پيش آيد.
پيامبر (ص ) فرمود: تو كيستى و قوم تو چه كسانى هستند؟
گفت : من عطرفة بن شمراخ يكى از بنى كاخ هستم . من و جماعتى از خانواده ام استراق سمع مى كرديم ؛ ولى هنگامى كه ما را از آن منع كردند، مؤ من شديم و زمانى كه خداوند تو را به پيامبرى مبعوث كرد، به تو ايمان آورديم و تو را تصديق نموديم . اما گروهى از اين قوم با ما مخالفت كردند و بر اعمال گذشته خويش پايدار ماندند و بين ما و آنها اختلاف افتاد. آنها از نظر تعداد از ما بيشتر و از نظر قدرت از ما نيرومندترند و بر آب و چراگاه دست يافته اند و به ما و حيوانات مان ضرر وارد مى كنند؛ پس كسى را با من به سوى آنها بفرست كه بين ما به حق حكم كند.
پيامبر فرمود: پوشش صورتت را بردار و خودت را به ما نشان بده تا تو را با آن صورت حقيقى ات كه هستى ببينيم .
آن شخص صورتش را براى ما گشود. ديديم پيرمردى است كه بر او موى فراوان بود و سرى دراز داشت و چشم هايش نيز دراز و در طول سر او قرار داشت . حدقه چشمش كوچك بود و در دهانش دندان هايى مانند دندان هاى درندگان بود. سپس پيامبر از او پيمان گرفت كسى را كه همراهش ‍ مى فرستد، فردا صبح برگرداند.
چون كلامش پايان يافت ، پيامبر به ابى بكر (و عمر و عثمان ) رو كرد و فرمود: كدام يك از شما با برادر ما عطرفه مى رود تا ببيند آنها در چه حالند و بين آنان به حق حكم كند؟
گفت : آنها كجا هستند؟
حضرت فرمود: آنها زير زمين هستند.
ابوبكر گفت : چگونه ما طاقت داخل شدن در زير زمين را خواهيم داشت و چگونه بين قضاوت كنيم ، در حالى كه زبان آنها را نمى دانيم ؟ پيامبر جواب او را نداد.
سپس رو به عمر بن خطاب كرد و همان سخنانى را كه ابوبكر فرموده بود، به عمر گفت و عمر نيز جوابى مثل جواب ابوبكر داد. سپس رسول خدا (ص ) روبه عثمان كرد و همان حرف ها را كه به آن دو؟(ابوبكر و عمر) فرموده بود، به عثمان گفت و عثمان نيز همانند ابوبكر و عمر پاسخ داد.
سپس رسول خدا(ص ) على (ع ) را خواست و به او فرمود: يا على ، با برادرما عطرفه برو و بر قومش اشراف پيدا كن و ببين آنها در چه حالند و در بين آنها به حق حكم كن .
اميرالمؤ منين برخاست و عرضه داشت : گوش مى سپارم و اطاعت مى كنم ، آنگاه شمشيرش را حمايل نمود. سلمان گفت : من به دنبال على (ع ) حركت كردم تا اين كه به وادى معهود رسيدند. وقتى اميرالمؤ منين (ع ) وسط آن قرار گرفت ، و به من نگاه كرد و فرمود: اى اباعبدالله ، خداوند جزاى كوشش تو را عطا فرمايد؛ برگرد. من برگشتم (ولى در عين حال ) ايستادم و به آن حضرت نگاه مى كردم كه چه كارى انجام مى دهد. ديدم زمين شكافته شد و حضرت در آن فرو رفت و زمين به حال اول برگشت .
اندوه و حسرت فراوانى به من دست داد كه خدا به آن داناتر است و همه آن به خاطر شفقت نسبت به اميرالمؤ منين (ع ) بود.
به هر حال ، پيامبر (ص ) صبح كرد و نماز صبح را با مردم خواند سپس بر كوه صفا نشست در حالى كه اصحابش دور آن جناب را گرفته بودند. اميرالمؤ منين از مؤ عد مقرر ديرتر كرده بود. تا اين كه خورشيد كاملا بالا آمد و مردم در مورد (تاءخير) آن حضرت زياد حرف مى زدند تا اين كه ظهر شد. از جمله مى گفتند: جن ها، پيامبر (ص ) را فريب دادند و خداوند ما را از دست ابوتراب راحت كرد و افتخار كردن او به پسر عمويش تمام شد.
سرزنش دشمنان و منافقين آشكار گرديد و حرفهاى بسيار زدند تا اين كه پيامبر (ص ) نماز ظهر و عصر را نيز خواند و به جاى خود بازگشت و مردم آشكارا سخن مى گفتند و از اميرالمؤ منين (ع ) ماءيوس گشتند. نزديك بود كه خورشيد غروب كند و مردم مطمئن شدند كه على (ع ) هلاك شده است ، و نفاقشان هويدا گشت .
ناگهان كوه صفا شكافته شد و اميرالمؤ منين (ع ) در حالى كه از شمشيرش ‍ خون مى چكيد و عطرفه همراه او بود، هويدا گشت . پيامبر (ص ) برخاست و ميان دو چشم و پيشانى على (ع ) را بوسيد و به او فرمود: چه چيز تو را تا بحال از من دور داشت ؟
على (ع ) فرمود: به جانب خلق كثيرى كه به عطرفه و قومش ظلم كرده بودند رفتم و آنها را به سه چيز دعوت كردم ، ولى نپذيرفتند. آنها را به توحيد و نبوت شما فرا خواندم ؛ از من نپذييرفتند. از آنها خواستم كه جزيه بپردازند؛ قبول نكردند. (در مرتبه سوم ) از آنها خواستم كه با عطرفه و قومش صلح كنند؛ به طورى كه جوى هاى آب و چراگاه ها، يك روز از آن عطرفه و يك روز از آن آنها باشد اما سرباز زدند و قبول نكردند. پس شمشير كشيدم و از آنان بيش از هشتاد هزار جنگجو را كشتم و چون آن چه را كه برسرشان آمد مشاهده كردند، فرياد زدند: الامان ، الامان .
گفتم : امانى براى شما نيست ، مگر به وسيله ايمان به خدا. پس ايمان به خدا و به شما آوردند. سپس ميانه آنان و عطرفه و قومشان صلح برقرار نمودم و برادر شدند و اختلاف از ميان آنها برداشته شد و تاكنون با آنها بودم . پس ‍ عطرفه گفت : اى رسول خدا، خداوند از جانب اسلام به شما جزاى خير دهد و به پسر عموى شما، على (ع ) از جانب ما پاداش خير دهد. و عطرفه به سوى آن جا كه مى خواست بازگشت
 
 
دعاى على (ع ) در حق زاذان
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
 
سعد خفاف مى گويد: به زاذان گفتم : تو قرآن را خوب تلاوت مى كنى ، چگونه ياد گرفتى ؟
تبسمى كرد و گفت : روزى اميرالمؤ منين از كنار من مى گذشت و من شعر مى خواندم و اخلاق خوبى داشتم . از صدايم خوشش آمد. فرمود: اى زاذان ! چرا قرآن حفظ نكرده اى ؟
گفتم بيش از دو سوره كه در نماز مى خوانم ، از قرآن چيزى نمى دانم .
فرمود: نزديك بيا. پس نزديك او رفتم . در گوشم چيزهائى گفت كه نفهميدم چيست . سپس فرمود: (( دهانت را باز كن ، از آب دهان مبارك خود در دهان من انداخت )) به خدا سوگند وقتى كه از كنار او برخاستم تمام قرآن را با اعرابش حفظ بودم ، بعد از آن هيچ مشكلى نداشتم كه از آن بپرسم .
سعد مى گويد: داستان زاذان را براى امام باقر (ع ) نقل كردم فرمود: زاذان راست مى گويد، على (ع ) با اسم اعظمى كه هيچ وقت رد نمى شود، براى زاذان دعا نمود
 
 
على (ع ) و رد امانات
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
 
امام حسين (ع ) فرمود: روزى على (ع ) ندا كرد: ((هر كس از رسول خدا (ص ) طلبكار است يا عطايى را مى طلبد، بيايد و آن را بگيرد)).
هر روز عده اى مى آمدند و چيزى را مى خواستند و على (ع ) جا نماز پيامبر را بلند مى كرد و همان مقدار در آن جا مى يافت و به شخص طلبكار مى داد.
خليفه اول به خليفه دوم گفت : على با اين كار آبروى ما را برد! چاره چيست ؟
عمر گفت : تو نيز مثل او ندا كن ، شايد مانند او بتوانى بدهى هاى رسول خدا (ص ) را ادا كنى .
ابوبكر ندا كرد: هر كس از رسول خدا (ص ) طلبى دارد بيايد. اين قضيه به گوش على (ع ) رسيد، فرمود: ((او به زودى پشيمان مى شود)).
فرداى آن روز، ابوبكر در جمع مهاجر و انصار نشسته بود، عربى بيابانى آمد و پرسيد:
كدام يك از شما جانشين رسول خدا است . به ابوبكر اشاره كردند.
گفت : تو وصى و جانشين پيامبر هستى ؟
ابوبكر گفت : بلى ؟ چه مى خواهى ؟
گفت : پيامبر اكرم (ص ) قول داده بود كه هشتاد شتر به من بدهد، اكنون كه او نيست ، پس آنها را تو بايد بدهى .
ابوبكر گفت : شترها بايد چگونه باشند؟
عرب گفت : هشتاد شتر سرخ موى و سيه چشم .
ابوبكر به عمر گفت : چه كار كنيم ؟
عمر گفت : عرب ها چيزى نمى دانند، از او بپرس آيا شاهدى بر گفته خود دارد؟ ابوبكر از او شاهد خواست .
عرب گفت : مگر بر چنين چيزى شاهد مى خواهند؟ به خدا سوگند تو جانشين پيامبر نيستى .
سلمان برخاست و گفت : اى عرب ! دنبال من بيا تا جانشين پيامبر را به تو نشان دهم .
عرب به دنبال او به راه افتاد تا اين كه به على (ع ) رسيدند.
عرب گفت : تو وصى پيامبر (ص ) هستى ؟
حضرت فرمود: بلى ، چه مى خواهى ؟
عرب گفت : رسول خدا (ص ) هشتاد شتر سرخ موى و سيه چشم براى من تعهد كرده بود، اكنون از تو مى خواهم .
حضرت فرمود: آيا تو و خانواده ات مسلمان شده ايد؟
در اين هنگام عرب دست على (ع ) را بوسيد و گفت : تو وصى به حق پيغمبر خدا (ص ) هستى . چون بين من و پيامبر شرط همين بود، ما همه مسلمان شده ايم .
على (ع ) فرمود: ((اى حسن ، تو و سلمان ، با اين عرب به فلان صحرا برويد و بگوييد:
((يا صالح ، يا صالح !)) وقتى كه جوابتان را داد، بگو: اميرالمؤ منين به تو سلام مى رساند و مى گويد: هشتاد شترى كه رسول خدا (ص ) براى اين عرب تعهد كرده بود بياور))
سلمان مى گويد: به جايى كه على (ع ) فرموده بود، رفتيم ، اما حسن (ع ) همان گونه كه على (ع ) فرموده بود، ندا سر داد. پس جواب دادند: لبيك يابن رسول الله .
امام حسن (ع ) پيام اميرالمؤ منين على (ع ) را رساند، گفت : روى چشم اطاعت مى كنم .
چيزى نگذشت كه افسار شترها از زمين خارج شد و امام حسن (ع ) آن را گرفت و به عرب داد و فرمود: بگير. شترها پيوسته خارج مى شدند تا اين كه هشتاد شتر با همان اوصاف تكميل شد
 
 
يا على ، جبرئيل كجاست
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
 
روايت شده كه حضرت على (ع ) روزى بر منبر كوفه خطبه مى خواند و در ضمن خطبه فرمود: اى مردم از من بپرسيد، قبل از اينكه مرا از دست بدهيد. از راه هاى آسمان ها بپرسيد كه من به آنها داناتر از راه هاى زمين هستم . پس مردى از بين آن جماعت برخاست و گفت : يا اميرالمؤ منين ، جبرئيل الآن كجاست ؟
فرمود: مرا بگذار تا بنگرم . سپس نگاهى به بالا و بر زمين و به راست و چپ نموده ، فرمود: تو جبرئيل هستى . پس جبرئيل از بين آن قوم پرواز كرد و با بالش سقف مسجد را شكافت و مردم تكبير گفتند و عرضه داشتند: يا اميرالمؤ منين ، از كجا دانستى او جبرئيل است ؟
فرمود: من به آسمان نظر انداختم و نظرم به آن چه بر بالاى عرش و حجب بود رسيد. وقتى به زمين نگاه كردم ، بينايى من در تمام طبقات زمين تا ثرى (قعر آن ) نفوذ كرد و هنگامى كه به راست و چپ نگاه كردم ، آنچه را خداوند آفريده ديدم ، ولى جبرئيل را در بين مخلوقات نديدم ، به همين علت ، دانستم كه اين (سؤ ال كننده ) همان جبرئيل است
 
 
حفظ مال و عيال
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
 
از على (ع ) روايت شده است كه : مردى از شام براى او نوشت كه : من بار عيال به دوش دارم ، و اگر از وطنم دور شوم بر آنها مى ترسم (كه معاويه آزارشان كند) و به اموالم هم علاقه مندم و دوست دارم كه خدمت شما برسم ، حضرت پيغام داد: اهل و عيالت را جمع كن ، و مالت را نزد آنها بگذار، و صلوات بر پيغمبر و آلش بفرست و بگو: خدايا همه اينها به امر بنده ات على بن ابى طالب امانت من اند نزد تو، پس برخيز به سوى من بيا. آن مرد چنين كرد، و خبر به معاويه رسيد كه او به سوى على (ع ) فرار كرده ، معاويه دستور داد عيالش را اسير كرده به غلامى و كنيزى برگيرند و اموالش ‍ را غارت كنند، پس خداوند عيال او را شبيه عيال معاويه قرار داد و آن شر را از آنها دور كرد، و ترسيدند كه دزدان اموالشان را ببرند، خدا آن مال را به صورت مار و عقرب قرار داد، و هر وقت دزدان خيال بردنش را مى كردند آنها را مى گزيدند، تا آن جا كه على (ع ) به آن مرد فرمود: مى خواهى مال و عيالت نزد تو بيايد؟
گفت : آرى .
حضرت گفت : خدايا آنها را بياور، ناگاه همه ، نزد آن مرد حاضر شدند! و چيزى از مال و عيالش مفقود نبود
 
 
مسخ شدن به دست على
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
 
از عمار ياسر نقل است كه گفت ، در مقابل على (ع ) بودم ناگاه بر آن حضرت مردى وارد شد و گفت : يا اءميرالمؤ منين من پناهنده هستم به شما و شكايت دارم از مصيبتى كه بر من وارد شده و مرا مريض كرده است . آن حضرت فرمود: قصه تو چيست ؟
عرض كرد: فلان شخص زن مرا گرفته و تفرقه انداخته است ، بين من و زوجه من جدايى انداخته است حال آنكه من شيعه شما هستم .
آن حضرت فرمان داد كه آن فاسق فاجر را نزد من بياور.
آن مرد شاكى به طلب آن مرد فاسق روانه شد او را در بازار بنى الحاضر ملاقات كرد و به او گفت : اميرالمؤ منين تو را مى خواهد و او را به حضور آن حضرت آورد. عمار ياسر مى گويد: ديدم به دست على (ع ) چوب دستى ، وقتى مرد خيانتكار مقابل على (ع ) قرار گرفت ، آن حضرت فرمود: يا لعين بن العين الزنيم آيا ندانسته اى كه من آگاه هستم به چشم خيانتكار و چيزهائى كه در سينه پنهان است و نمى دانى كه من حجت خدا در زمين هستم . به حرم مؤ منين تجاوز مى كنى ؟ آيا از عقوبت من و از عقوبت خداوند ايمن شده اى ؟
سپس فرمود: اى عمار لباسهايش را بيرون آور عمار مى گويد: لباسهايش را بيرون آرودم .
بعد فرمود: قسم به آن كسى كه حبه را مى شكافد و خلقت نموده خلق را، قصاص مؤ من را غير از من نمى گيرد.
پس با چوب دستى كه در دست آن جناب بود به پهلوى آن مرد زد و فرمود: بنشين خداى تو را لعنت كند، عمار ياسر گفت : به ذات حضرت حق قسم است كه ديدم آن لعين را كه خداوند به صورت لاك پشت او را مسخ كرده بود.
سپس آن حضرت فرمود: خداوند روزى كرد تو را در هر چهل روز يك آب آشاميدن و مسكن تو صحراى خشك و بى آب و علف است .
پس آن حضرت اين آيه را تلاوت فرمود: (و لقد علمتم الذين اعتدوا فى السبت و قلنا لهم كونوا قردة خاسئين ) اين آيه راجع به مسخ شدن يهود به صورت ميمون است
 
 
نشان دادن بهشت و دوزخ
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
 
اصحاب على (ع ) گفتند: يا اءميرالمؤ منين ! اى كاش از آنچه كه از پيغمبر به شما رسيده ، براى اطمينان خاطر به ما چيزى نشان مى دادى ؟
فرمود: اگر يكى از عجايب مرا ببينيد كافر مى شويد، و مى گوييد ساحر و دروغگو و كاهن است ، و تازه اين بهترين سخن شما درباره من است .
گفتند: همه ما مى دانيم كه تو وارث پيغمبرى ، و علم او به تو رسيده .
فرمود: علم عالم سخت و محكم است ، و جز مؤ منى كه خدا قلبش را براى ايمان آزموده باشد، و به روحى از خود تاءييدش كرده باشد، تاب تحمل آن را ندارد.
سپس فرمود: شما تا بعضى از عجايب مرا و آنچه از علمى كه خدا به من داده ، نشان ندهم راضى نمى شويد، وقتى نماز عشا را خواندم همراه من بياييد.
وقتى نماز عشا را خواند، راه پشت كوفه را در پيش گرفت ، و هفتاد نفر كه در نظر خودشان بهترين شيعيان بودند دنبال ايشان رفتند، فرمود: من چيزى به شما نشان نمى دهم تا عهد و پيمان خدا را از شما بگيرم كه به من كافر نشويد، و امر سنگين و نادرستى به من نسبت ندهيد، چون كه به خدا قسم به شما چيزى نشان نمى دهم جز آنچه پيغمبر(ص ) به من ياد داده و عهد و پيمانى محكم تر از آنچه خدا از پيغمبرانش گرفته ، از آنها گرفت ، و فرمود: رو از من بگردانيد، تا دعايى كه مى خواهم ، بخوانم ، و شنيدند دعاهايى كه مانندش را نشنيده بودند خواند و فرمود: رو بگردانيد، و چون روگرداندند، ديدند از يك طرف باغ ها و نهرهايى است و از طرفى آتش فروزانى زبانه مى كشد، به طورى كه در معاينه بهشت و دوزخ هيچ شك نكردند، و آن كه از همه خوش گفتارتر بود گفت : اين سحر بزرگى است ، و به جز دو نفر همه كافر برگشتند، و چون با آن دو نفر برگشت فرمود: گفتار اينها را شنيدند؟
تا آن جا كه فرمود: و چون به مسجد كوفه رسيدند دعاهايى خواند كه سنگريزه هاى مسجد در و ياقوت شد، و به آن دو نفر فرمود: چه مى بينيد؟
گفتند: در و ياقوت است ، فرمود: اگر درباره امرى بزرگتر از اين هم خدا را قسم بدهم ، خواسته ام را انجام مى دهد، و يكى از آن دو هم كافر شد، ولى ديگرى ثابت ماند، و حضرت به او فرمود: اگر از اين در و ياقوت ها بردارى پشيمان شوى و اگر هم برندارى پشيمان مى شوى ، و حرص او را رها نكرد تا درى برداشت و در آستين گذاشت ، و چون صبح شد ديد در سفيدى است كه كسى مثلش را نديده ، گفت : يا اميرالمؤ منين من يكى از آن درها را برداشتم .
فرمود: براى چه ؟
گفت : مى خواستم بدانم حق است يا باطل ؟
فرمود: اگر آن را به جاى خود برگردانى خدا عوض آن بهشت را به تو مى دهد، اگر برنگردانى خدا جهنم را در عوض به تو مى دهد، و آن مرد برخاست و دُر را به جايى كه برداشته بود برگرداند، و حضرت آن را به سنگريزه مبدل كرد، مانند سابق ، و بعضى گفتند: آن مرد ميثم تمار بود، و بعضى گفتند: عمرو بن حمق خزاعى )
 
 
كشف كيسه
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
 
از فردى به نام آقا حسين كزازى نقل شده است : بعد از رحلت ميرزاى قمى (ره ) شخصى از اهالى شيروان (357) قفقاز هميشه ملازم و خدمتگزار مقبره مرحوم ميرزاى قمى - واقع در مزار شيخان قم - بدون توقع مزد و عوضى بود، يك روز از او سؤ ال كردند: چه چيز وادارت نموده كه رايگان خدمت مى كنى ؟
گفت : من از افراد با عزت ((شيروان )) بودم و ثروت زيادى داشتم ، به قصد زيارت بيت الحرام و زيارت قبور ائمه اَنام از شهر خود حركت نمودم و بعد از فراغت از حج و زيارت قبور مدينه منوره به قصد زيارت عتبات به كشتى نشستم ، در حين سوار شدن بر كشتى هميان پول من به دريا افتاد و اميدم قطع گرديد، حيران ماندم كه چه كنم ، بخشى از اثاثيه خود را فروختم و گذران زندگى كردم تا خود را به نجف اشرف رسانيدم و رفتم حرم مطهر حضرت على (ع ) و متوسل به آن بزرگوار شدم .
در عالم رؤ يا ديدم آن بزرگوار به من فرمود: محزون مباش و غم به دل خويش راه مده و كيسه چرمى محتوى اموالت را از عالم جليل القدر ميرزاى قمى مطالبه كن ، بيدار شدم و شگفت زده با خود گفتم : هميان من به درياى عمان افتاده ، چگونه به من مى رسد؟ به قم رفتم و با پى گيرى ، خانه ميرزاى قمى (ره ) را يافتم . از خادمش حال ايشان را جويا شدم ، گفت : آقا در خواب است ، صبر كن تا از خواب بيدار شود. گفتم : مرد غريبى هستم و اراده حركت دارم ، خادم با حالت تغير و تعرض گفت : خودت درب خانه را بزن . چون دق الباب نمودم ، صداى ميرزا از داخل منزل بلند شد كه : اى شخص ‍ مسافر! صبر كن الآن مى آيم و مرا با اسم خواند، اين برخورد تحير و تعجب مرا افزون ساخت . ناگاه جنابش در را باز كرد و عين هميان سربسته مرا از زير عبا بيرون آورد و تحويلم داد و فرمود: برو به ولايت خود و تا زنده هستم به احدى خبر ندهى ، پس كيسه حاوى دارايى ام را گرفتم و دستش را بوسيدم و به شيروان بازگشتم . يك روز حكايت خود را براى همسرم بازگو كردم ، گفت : اگر چنين شخص بزرگوارى را ديدى ، بايد در هنگامى كه در قيد حيات بود، ملازم خدمتش مى شدى .
به قم برگشتم ، شنيدم كه از دنيا رحلت فرموده است ، پس قصد كردم ملازم و خادم مرقد شريفش در شيخان قم باشم
 
 
باز كننده درب ها
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
 
آية الله دستغيب مى گويد: در اوقات مجاورت حقير در نجف اشرف در ماه محرم ، سنه 1358 از طرف حكومت عراق قمه زدن و سينه زدن و بيرون آمدن دسته جات منع شده بود، شب عاشورا براى اين كه در حرم مطهر و صحن شريف سينه زنى نشود از طرف حكومت ، اول شب درهاى حرم و رواق را قفل كردند و هم چنين درهاى صحن را و آخرين درى كه مشغول بستن آن شدند در قبله بود و يك لنگه آن را بسته بودند كه ناگاه جمعيت دسته دسته سينه زن هجوم آورده وارد صحن شده و رو به حرم آوردند درها را بسته ديدند در همان ايوان مشغول عزادارى و سينه زنى شدند. ناگاه عده اى شرطى با رييس آنها آمده و آن رييس با چكمه اى كه به پا داشت در ايوان آمده و بعضى را مى زد و امر مى كرد آنها را بگيرند، سينه زن ها بر او هجوم آوردند و او را بلند كرده و در صحن انداختند و سخت او را مجروح و ناتوان ساختند و چون ديدند ممكن است قواى دولتى تلافى كنند و بالاخره مزاحمشان شود، با كمال التجا و شكستگى خاطر همگى متوجه در بسته حرم شده و به سينه مى زدند و مى گفتند: ((يا على فك الباب )) ما عزادار فرزندت هستيم .
پس در يك لحظه ، تمام درهاى حرم و رواق و صحن گشوده گرديد و بعضى موثقين كه مشاهده كرده بودند براى حقير نقل كردند كه ميل هاى آهنين كه بين درها و ديوارها بود وسط آنها بريده شده بود.
و بالجمله سينه زنان وارد حرم مطهر مى شوند ساير نجفى ها كه با خبر مى شوند همه در صحن و حرم جمع مى شوند و شرطى ها پنهان مى گردند. موضوع را به بغداد گزارش مى دهند دستور داده مى شود كه مزاحم آنها نشويد. در آن سال در نجف و كربلا بيش از سال هاى گذشته اقامه عزا شد و اين معجزه ها باهره را شعرا در اشعار خود نقل نموده و منتشر ساختند.


 
 
آگاهى امام (ع ) بر وضع شيعيانش
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
 
مرحوم آية الله طبسى (متوفى 1405 ه‍ق ) به يك واسطه از مرحوم آية الله العظمى سيد ابوالقاسم خويى (ره ) نقل مى كند كه يكى از سادات معاصر سيد ابوالحسن اصفهانى - ساكن نجف - در منزل استيجارى به سر مى برد و مدتى اجاره منزلش به تاءخير افتاده بود، صاحب منزل مدام بر وى فشار مى آورد كه اگر اجاره اش را پرداخت نكند، لوازمش را به كوچه خواهد ريخت . اين وضع وى را بشدت ناراحت كرد. در يكى از روزها وقتى با تهديد موجر مواحه شد، با اندوه و تاءلم خاطر به حرم حضرت على (ع ) مشرف گشت و از آن ياور محرومان استمداد طلبيد، در همان حال كه مشغول راز و نياز و توسل بود، به خواب رفت و در عالم رؤ يا خود را در محضر على (ع ) ديد.
امام از وى پرسيد: چرا اين قدر ناراحتى ؟ آن مرد محترم ماجراى به تاءخير افتادن كرايه منزل را به عرض حضرت مى رساند، امام مى فرمايند: ما وضع شما را مى دانيم و مطلب تان را حواله داديم . به محض اختتام اين كلام ، آن مرد از خواب بيدار مى شود و با نهايت شگفتى از خود مى پرسد: اين چه حواله اى بود و حضرت مرا به چه كسى حواله دادند؟ بهت و حيرت سراپاى وجودش را فرا مى گيرد و به منزل مراجعت مى نمايد.
سحرگاه متوجه مى شود در خانه اش را مى كوبند، وقتى در را باز مى كند آية الله سيد ابوالحسن اصفهانى را مقابل خويش مشاهده مى كند، با هيجان خاصى مى گويد: آقا بفرماييد! مرحوم اصفهانى مى گويد: ماءموريت ما تا همين جا بود، آن گاه پاكتى به دست وى مى دهد و از آن جا دور مى شود، وقتى پاكت را مى گشايد، با كمال تعجب مى بيند مبلغى معادل پولى كه بايد اجاره به موجر بدهد، در آن قرار دارد
 
 
شيعه على (ع ) شدن
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
 
مريم (مادر سردار كابلى ) مانند خانواده خود پيرو مذهب حنفى بود، ولى محبت حضرت على (ع ) و آل او (ع ) از گذشته در جانش ريشه دوانيده بود. شبى در عالم رؤ يا حضرت على (ع ) را مى بيند و در خواب با لطف آن امام مظلوم به مذهب تشيع روى مى آورد، فرداى آن شب حكايت خواب و ملاقات با اميرمؤ منان (ع ) را به همسر خويش كه ((نور محمد خان )) نام داشت مى گويد، نور محمد به شكرانه اين نعمت ، جشن بزرگى برپا مى كند. همان روز گوسفندى را قربانى مى نمايد و جمعى از شيعيان و دوستان اهل بيت را وليمه مى دهد. آرى سردار كابلى در رحم ((مريم )) با عشق خاندان عصمت و طهارت پيوند مى خورد
 
 
شاهد على (ع ) است
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
 
شخصى مبلغى را از فردى به عنوان قرض گرفت و اميرمؤ منان (ع ) را شاهد قرار داد. سه سال از اين ماجرا گذشت و آن پول را به صاحبش برنگردانيد. شبى يكى از آشنايانش او را در عالم رؤ يا مشاهده كرد كه از دار دنيا رفته و طبق سنت متداول در صدد آن هستند تا جنازه اش را در جوار مرقد حضرت على (ع ) ببرند، اما خود آن حضرت مانع ورود جنازه به حرم شدند و فرمودند: كسى بر وى نماز نخواند.
شخص خواب بين مى گويد: من جلو رفتم ، عرض كردم : يا مولاى پرهيزگاران ! صاحب اين جسد از دوستان شماست .
آن حضرت فرمودند: درست است ، ولى او در هنگام قرض گرفتن مالى ، مرا بر آن شاهد گرفته كه آن رابه صاحب مال برنگردانيده است !
كسى كه اين رؤ يا را ديده بود، صبح روز بعد نزد دوستش كه آن مال را قرض ‍ گرفته بود رفت و به او گفت : به چه دليل آن مال را به صاحبش باز نمى گردانى ؟
او گفت : وى نزد من مالى ندارد!
مرد با حالت فرياد و خشم گفت : واى بر تو اى دوست ، شاهد اين ماجرا حضرت على (ع ) است و داستان رؤ يا را برايش باز گفت ، او وقتى حكايت خواب را شنيد دگرگون گشت و توبه نموده و قرض خود را ادا كرد و مال را به صاحبش برگردانيد
 
 
اداى قرض
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
 
قاسم بن عناد عزالدين كاظمى ، عالم جليل القدر و صاحب كرامات بود و آثارى چون ((شرح استبصار)) و ((اقوال الفقها)) از وى به يادگار مانده است .
فرزند فاضلش - شيخ ابراهيم - در ظهر كتاب ((مزار)) مرحوم والدش ‍ نقل نموده كه پدرم اظهار داشت : پدرم در مجاورت نجف اشرف اقامت فرمود و در كيفيت اين مجاورت به من گفت : بدهكارى زيادى داشتم و از اداى ديون و قرض ها عاجز مانده و هيچ گونه وسيله زندگى و اسباب تاءمين معاش نداشتم ، ناچار قصد آن نمودم كه به ديار عجم كوچ كنم ، شب آخر عازم نجف اشرف گشتم كه هم حضرت اميرالمؤ منين (ع ) را زيارت نموده و نيز از محضرشان وداع نمايم ، پس به حرم مشرف شده و زيارت وداع نمودم و با قلبى محزون با ديده اى گريان و حالتى منقلب در كنارى ايستادم ، آن گاه به امام خطاب نموده و عرضه داشتم :
اى مولاى من ، از فشار مشكلات زندگى ناچار شده ام كه به ديار عجم كوچ كنم و در اين سفر ناگزيرم با برخى حاكمان و وزيران و كارگزاران ملاقات كنم و شرح اين مهاجرت را به آنان بگويم و اگر زبان قال آنان با من سخن نگويد، لسان حالشان اين است كه اى شيخ دست از دامن مولاى خود برداشتى و به ديگران پناه آوردى ، در صورتى كه اهل عالم محتاج آن مقامند. پس از زيارت آن حضرت با او وداع كرده و در بستر خواب قرار گرفتم ، در عالم خواب مردى را مشاهده كردم كه نامش حاج على بود و هميشه نسبت به من لطف داشت و احترام مى كرد، اما ديدم اين بار با حالتى پرخاش گونه و عصبانى مرا مورد خطاب قرار داد و عتاب گونه گفت : اى حاجى تو كه با من چنين نبودى ، چرا كه اين همه كم لطفى مى كنى ، چه گناهى از من صادر شده ؟ در همين حال سروشى از مناره صحن مطهر شنيدم كه ندا مى دهد: اى غافل اين مكان ، جايى است كه حاكمان و نامداران آستانه آن را مى بوسند و تو قصد دارى اين جا را ترك گويى .
پس از خواب بيدار شدم ، تصميم گرفتم كه مجاورت اين مكان مقدس را ترك نگويم ، توكل به خدا نموده و خانواده را به نجف اشرف فرا خواندم ، سالى نگذشت كه قرض هايم ادا گرديد و زندگيم رو به رونق گذاشت .
مؤ لف ((رياض العلما)) گفته است : اين جانب در نجف اشرف به خدمت عالم مزبور رسيده ام ، از سيمايش نور معنويت و ايمان ساطع بود و رخسارش آيه شريفه سيما هم فى وجوههم من اثر السجود را در اذهان تداعى مى كرد
 
 
اداى قرض
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
 
قاسم بن عناد عزالدين كاظمى ، عالم جليل القدر و صاحب كرامات بود و آثارى چون ((شرح استبصار)) و ((اقوال الفقها)) از وى به يادگار مانده است .
فرزند فاضلش - شيخ ابراهيم - در ظهر كتاب ((مزار)) مرحوم والدش ‍ نقل نموده كه پدرم اظهار داشت : پدرم در مجاورت نجف اشرف اقامت فرمود و در كيفيت اين مجاورت به من گفت : بدهكارى زيادى داشتم و از اداى ديون و قرض ها عاجز مانده و هيچ گونه وسيله زندگى و اسباب تاءمين معاش نداشتم ، ناچار قصد آن نمودم كه به ديار عجم كوچ كنم ، شب آخر عازم نجف اشرف گشتم كه هم حضرت اميرالمؤ منين (ع ) را زيارت نموده و نيز از محضرشان وداع نمايم ، پس به حرم مشرف شده و زيارت وداع نمودم و با قلبى محزون با ديده اى گريان و حالتى منقلب در كنارى ايستادم ، آن گاه به امام خطاب نموده و عرضه داشتم :
اى مولاى من ، از فشار مشكلات زندگى ناچار شده ام كه به ديار عجم كوچ كنم و در اين سفر ناگزيرم با برخى حاكمان و وزيران و كارگزاران ملاقات كنم و شرح اين مهاجرت را به آنان بگويم و اگر زبان قال آنان با من سخن نگويد، لسان حالشان اين است كه اى شيخ دست از دامن مولاى خود برداشتى و به ديگران پناه آوردى ، در صورتى كه اهل عالم محتاج آن مقامند. پس از زيارت آن حضرت با او وداع كرده و در بستر خواب قرار گرفتم ، در عالم خواب مردى را مشاهده كردم كه نامش حاج على بود و هميشه نسبت به من لطف داشت و احترام مى كرد، اما ديدم اين بار با حالتى پرخاش گونه و عصبانى مرا مورد خطاب قرار داد و عتاب گونه گفت : اى حاجى تو كه با من چنين نبودى ، چرا كه اين همه كم لطفى مى كنى ، چه گناهى از من صادر شده ؟ در همين حال سروشى از مناره صحن مطهر شنيدم كه ندا مى دهد: اى غافل اين مكان ، جايى است كه حاكمان و نامداران آستانه آن را مى بوسند و تو قصد دارى اين جا را ترك گويى .
پس از خواب بيدار شدم ، تصميم گرفتم كه مجاورت اين مكان مقدس را ترك نگويم ، توكل به خدا نموده و خانواده را به نجف اشرف فرا خواندم ، سالى نگذشت كه قرض هايم ادا گرديد و زندگيم رو به رونق گذاشت .
مؤ لف ((رياض العلما)) گفته است : اين جانب در نجف اشرف به خدمت عالم مزبور رسيده ام ، از سيمايش نور معنويت و ايمان ساطع بود و رخسارش آيه شريفه سيما هم فى وجوههم من اثر السجود را در اذهان تداعى مى كرد
 
 
حق بودن على
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
 
محيى الدين اربلى گفت : روزى در خدمت پدرم بودم ، ديدم مردى نزد او نشسته و چرت مى زند و در آن حال عمامه از سرش افتاد و جاى زخم بزرگى در سرش نمايان شد.
پدرم پرسيد: اين زخم چه بوده گفت : اين زخم را در جنگ صفين برداشتم به او گفتند: تو كجا و جنگ صفين كجا؟ گفت :
وقتى به مصر سفر مى كردم ، مردى از اهل غزه با من همراه گرديد در بين راه درباره جنگ صفين به گفتگو پرداختيم همسفر من گفت : اگر من در جنگ صفين بودم شمشير خود را از خون على و يارانش سيراب مى كردم .
من هم گفتم : اگر من نيز در جنگ صفين بودم شمشير خود را از خون معاويه و پيروان او سيراب مى كردم اينك من و تو از ياران على (ع ) و معاويه ملعون هستيم بيا با هم جنگ كنيم باهم در آويختيم و زد و خورد مفصلى نموديم يك وقت متوجه شدم كه بر اثر زخمى كه بر سرم رسيده از هوش مى روم .
در آن اثناء ديدم شخصى مرا با گوشه نيزه اش بيدار مى كند، چون چشم گشودم از اسب فرود آمد و دست روى زخم سرم كشيد، در آن حال بهبودى يافت و فرمود: همين جا بمان و بعد اندكى ناپديد شد و سپس در حالى كه سر بريده همسفرم را كه با من جنگ مى كرد در دست داشت با چهار پايان او برگشت و به من گفت : اين سر دشمن توست تو به يارى ما برخاستى ما هم تو را يارى كرديم چنان كه خداوند هر كس او را يارى كند نصرت مى دهد.
پرسيدم : شما كيستيد؟
فرمود: منم صاحب الاءمر(ع ) سپس فرمود: هر كس از تو پرسيد اين زخم چه بوده بگو ضربتى است كه در صفين برداشته ام
 
 
قبه منوره على
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
 
در جلد دوم دارالسلام ص 54 محدث نورى (ره ) مى نويسد: شخصى از تحصيل داران ماليات ، يكى از زوار اميرالمؤ منين (ع ) را در نجف به شدت مضروب ساخت به طورى كه آن مرد از زندگى خود نااميد شد، به تحصيل دار گفت : شكايتت را به اميرالمؤ منين (ع ) مى كنم ، جواب داد: هر چه مى خواهى بكن من از اين حرف ها نمى ترسم . صبحگاه هنگام تشرف با اشك جارى عرض كرد: يا على من زاير تو هستم سزاوار است زايرين خود را حفظ فرمايى ، عرض نياز به پيشگاه تو آورده ام و پناهنده به آستان مقدست شده ام ، يا على فلانى به من اين چنين ستم كرده ، داد مرا از او بگير. هنگام ظهر براى بار دوم مشرف شد و حاجت خود را تكرار نموده ، شامگاه نيز همين كار را كرد.
در اين سه وقت كسانى كه از زوار شاهد بيدادگرى تحصيل دار بودند، همراه او آمين مى گفتند. همان شب در خواب مردى را سوار بر اسب سفيدى ديد كه با تمام مشخصات او را صدا مى زند. پرسيد: شما كيستيد؟
جواب داد: تو به زيارت من آمده اى ؟ من على بن ابى طالب (ع ) خواستم دست و پاى مباركش را ببوسم . فرمود: همان جا بايست ، ديگر مرا قدرتى نماند كه از جا حركت كنم فرمود: از فلانى شكايت دارى ؟
عرض كردم : بلى مرا براى ارادت به شما آزار كرده ، فرمود: به واسطه خاطر ما از او بگذر.
عرض كردم : نمى گذرم تا سه مرتبه تكرار نمود من قبول نكردم .
در اين هنگام از خواب بيدار شدم . داستان خواب را براى زايرين شرح دادم و همه گفتند: خوب است فرمان مولا را اطاعت كنى سه روز متوالى من شكايت مى كردم و شامگاه همان خواب را مى ديدم كه حضرت مى فرمود: از او به واسطه خاطر ما بگذر.
شب سوم فرمود: من مايلم از او بگذرى تا پاداش يك كار خوبى كه آن مرد كرده داده باشم .
پرسيدم : چه كار كرده ؟
فرمود: در فلان تاريخ با عده اى به طرف بغداد مى رفت عبورشان از محلى افتاد كه قبه مرا مشاهده كردند، در ميان اين عده تا چشم او به دور نماى بارگاه من افتاد تواضع نموده از اسب پياده شد، اينك مى خواهم جبران اين كارش را بكنم او از دوستان ما خواهد شد در ضمن براى تو پاداشى در قيامت ضمانت مى كنم .
از خواب بيدار شدم فردا صبح او را ديدم گفت : به آقايت شكايت كردى ، جوابت را نداد؟
گفتم : مولايم ، جواب داد ولى فرمود: به واسطه يك كار خوبى كه انجام داده اى من از تو بگذرم ، آن كار اين بود كه تو با عده اى از دهكده سموات به طرف بغداد مى رفتى ، همين كه چشمت به قبه منوره على (ع ) افتاد از اسب پياده شدى و مقدار زيادى از نظر احترام و تواضع پياده راه پيمودى تا محلى كه قبله را ديگر نمى ديدى در ضمن آن جناب اجداد تو را به اين نام و نشان يك به يك به من فرمود.
تحصيل دار پيش آمد كه دست و پاى مرا ببوسد، گفت : به خدا هر چه فرموده درست است از من عذر خواست و به ميمنت اين سعادت كه او را نصيب شده بود هزار دينار بين زوار تقسيم نموده ، آن ها را ضيافت شايانى كرد
 
 
على (ع ) جاودانه قرون
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
 
يكى از علماى فارس به تهران آمده بود در مسافرخانه پولهايش را مى دزدند، او هم هيچ كس را نمى شناخته و مانده بود كه چه بكند، به فكرش مى رسد كه براى تهيه پول ، فرمان اميرالمؤ منين () به مالك اشتر را روى يك كاغذ اعلا با يك خط عالى بنويسد و به صدر اعظم وقت هديه بكند تا هم او را ارشاد كرده باشد و هم خود از گرفتارى رها شود.
اين عالم محترم خيلى زحمت مى كشد و فرمان را مى نويسد، وقت مى گيرد و مى رود. صدر اعظم مى پرسد: اين چيست ؟
مى گويد: فرمان اميرالمؤ منين (ع ) به مالك اشتر است . صدر اعظم تاءملى مى كند و بعد مشغول كارهاى خودش مى شود، اين آقا مدتى كه مى نشيند و بعد مى خواهد برود، صدر اعظم مى گويد: نه ، شما بنشينيد، اين مرد محترم باز مى نشيند. مردم مى آيند و مى روند. آخر وقت مى شود، بلند مى شود برود مى گويد: نه آقا شما بفرماييد. همه مى روند غير از نوكرها، باز مى خواهد برود، مى گويد: نه شما بنشينيد من با شما كارى دارم . به فراش ‍ مى گويد: اين را براى چه نوشتى ؟
مى گويد: چون شما صدراعظم هستيد فكر كردم كه اگر بخواهم به شما خدمتى بكنم ، هيچ چيز بهتر از اين نمى شود كه فرمان اميرالمؤ منين (ع ) را كه دستور حكومت است و موازين اسلامى حكومت است براى شما بنويسم . صدر اعظم مى گويد بيا جلو و يواشكى از او مى پرسد: آيا خود على به اين عمل كرد يا نه ؟ عالم مى گويد: بله ، عمل كرد.
مى گويد: خودش كه عمل كرد جز شكست چه نتيجه اى گرفت ؟ چه چيزى نصيبش شد كه حالا تو اين را آورده اى كه من عمل كنم ؟
آن مرد عالم گفت : تو چرا اين سؤ ال را جلوى مردم از من نپرسيدى و صبر كردى همه مردم رفتند؟ حتى نوكرها را بيرون كردى و من را آوردى نزديك و يواشكى پرسيدى ؟ از چه كسى مى ترسى ؟ از اين مردم مى ترسى . تو از چه چيز مردم مى ترسى ؟ غير از همين على است كه در فكر مردم تاءثير كرده ؟ الآن معاويه كجاست ؟ معاويه را لعنت مى كنى . پس على شكست نخورده ، باز هم امروز منطق على است كه طرفدار دارد، باز هم حق پيروز است .
اين يك مثل بود ولى بيانگر واقعيت است
 
 
الهام على
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
 
وقتى نادرشاه گنبد حرم مطهر حرم حضرت امير(ع ) را تذهيب نمود از وى پرسيدند كه بالاى قبه مقدسه چه نقش كنيم ؟ نادرشاه فورا گفت : يد الله فوق ايديهم . فرداى آن روز وزير نادر ميرزا مهدى خان گفت : نادر سواد ندارد و اين كلام به دلش الهام شده است اگر قبول نداريد برويد مجددا سؤ ال كنيد. لذا آمدند و پرسيدند: در بالاى قبه مقدسه چه فرموديد نقش ‍ كنيم ؟ گفت : همان سخن كه ديروز گفتم
 
 
مردار و جيفه دنيا
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
 
جناب مولوى نقل كرده اند از آقا سيد رضا موسوى قندهارى كه سيدى فاضل و متقى بود، فرمود: سلطان محمد، دايى ايشان شغلش خياطى و تهى دست و پريشان حال بود.
روزى از او بشاش و خندان يافتم ، پرسيدم : چطور است امروز شما را شاد مى بينم ؟
فرمود: آرام باش كه مى خواهم از شادى بميرم . ديشب از جهت برهنگى بچه هايم و نزديكى ايام عيد و پريشانى و فلاكت خودم گريه زيادى كردم و به مولا اميرالمؤ منين (ع ) خطاب كردم : آقا! تو شاه مردانى و سخى روزگارى ، گرفتارى هاى مرا مى بينى ، چون خوابيدم ديدم كه از دروازه عيدگاه قندهار بيرون رفتم ، باغى بزرگ ديدم كه قلعه اش از طلا و نقره بود، درى داشت كه چندين نفر نزد آن ايستاده بودند نزديك آنها رفتم پرسيدم : اين باغ كيست ؟
گفتند: از حضرت اميرالمؤ منين (ع ) است . التماس كردم كه بگذارند داخل شده و به حضور آن حضرت برسم .
گفتند: فعلا رسول خدا(ص ) تشريف دارند بعد اجازه دادند. به خود گفتم : اول خدمت رسول خدا(ص ) مى رسم و از ايشان سفارشى مى گيرم . چون به خدمتش رسيدم از پريشانى خود شكايت كردم .
فرمود: پيش آقاى خود اباالحسن (ع ) برو، عرض كردم : حواله اى مرحمت فرماييد.
حضرت خطى به من دادند، دو نفر را هم همراهم فرستادند، چون خدمت حضرت اباالحسن (ع ) رسيدم فرمود: سلطان محمد كجا بودى ؟
گفتم : از پريشانى روزگار به شما پناه آورده ام و حواله از رسول خدا دارم ، پس آن حضرت حواله را گرفت و خواند و به من نظر تندى فرمود و بازويم را به فشار گرفت و نزد ديوار باغ آورد. اشاره فرمود شكافته شد، دالانى تاريك و طولانى نمايان شد. و مرا همراه برد و سخت ترسناك شدم . اشاره ديگرى كرد روشنايى ظاهر شد، پس درى نمايان شد و بوى گندمى به مشامم رسيد و به من فرمود: داخل شو و هر چه مى خواهى بردار، (لاشه خورهاى زيادى آن جا بود) از ترس مولا دست دراز كردم پاى قورباغه مرده اى به دستم آمد، برداشتم . فرمود: برداشتى ؟
عرض كردم : بلى .
فرمود: بيا، در برگشتن دالان روشن بود در وسط دالان دو ديگ پر آب روى اجاق خاموش مانده بود، فرمود: سلطان محمد! چيزى كه به دست دارى در آب بزن و بيرون آور، چون آن را كه در آب زدم ديدم طلا شده است .
حضرت به من نگريست لكن خشمش اندك بود، فرمود: سلطان محمد! براى تو صلاح نيست محبت مرا مى خواهى يا اين طلا را؟ عرض كردم : محبت شما را، فرمود: پس آن را در خرابه انداز، به مجرد انداختن از خواب بيدار شدم ، بوى خوشى به مشامم رسيد تا صبح از خوشحالى گريه مى كردم و شكر خداى را نمودم كه محبت آقا را پذيرفتم .
آقا سيد رضا فرمود: پس از اين واقعه ، اضطرار دنيوى سلطان محمد برطرف شد و وضع فرزندانش مرتب گرديد
 
 
مسلمان شدن مرد نصرانى
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
 
از شيخ حسن ابن حسين ابن طحال المقدادى نقل است از پدرش از جدش ‍ (گويا جد او كليددار حرم علوى بوده است ) كه گفت : شخصى خوش قيافه و خوش لباس نزد من آمد و دو دينار به من داد و از من تقاضا كرد كه شب مرا در حرم بگذار و درب را ببند.
آن پول را گرفتم و او را در حرم گذارده درب را بستم ، چون به خواب رفتم اميرالمؤ منين (ع ) را در خواب ديدم كه به من فرمود: اين نصرانى را از حرم من بيرون كن .
پس وقتى از خواب بلند شدم طنابى با خود برداشته و انداختم برگردن آن مرد نصرانى و به او گفتم : از حرم حضرت امير(ع ) تو با من به دو دينار خدعه كردى و حال اينكه تو نصرانى هستى . آن مرد گفت : من نصرانى نيستم . گفتم : بله تو نصرانى هستى ، همانا اميرالمؤ منين را در خواب ديدم كه دستور فرمود ترا از حرم بيرون كنم كه نصرانى هستى . در اين هنگام (از بركات انوار ضريح مطهر شاه ولايت على بن ابيطالب (ع ) نور اسلام در قلب آن نصرانى تابش كرد) آن مرد نصرانى به كليد دار گفت : دست خود را بگشا تا بر دست تو مسلمان شوم .
اشهد ان لااله الاالله و ان محمدا رسول الله (ص ) و ان عليا ولى الله .
آن گاه گفت : به خدا قسم احدى در خروج من از شام آگاه نبود و احدى از اهل عراق و اسلام مرا نمى شناخت و اسلام او نيكو شد
 
 
حمايت از پناهندگان
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
 
فاضل محقق آقاى ميرزا محمود شيرازى ، فرمود: مرحوم شيخ محمد حسين جهرمى از فضلاى نجف اشرف و از شاگردان مرحوم آقا سيد مرتضى كشميرى (اعلى الله مقامه ) بود و با شخص عطارى در نجف طرف معامله بود؛ يعنى متدرجا از او قرض الحسنه مى گرفت و هرگاه وجهى به او مى رسيد مى پرداخت .
مدتى طولانى وجهى به او نرسيد كه به عطار بدهد، روزى نزد عطار آمد و مقدارى قرض خواست ، عطار گفت : آقاى شيخ ! قرض شما زياد است و من بيش از اين نمى توانم به شما قرض بدهم .
شيخ مزبور ناراحت شده به حرم مطهر مى رود و به حضرت اميرالمؤ منين (ع ) شكايت مى كند و مى گويد: يا مولاى ! من در جوار شما و پناهنده به شما هستم ، قرض مرا ادا كنيد.
بعد از چند روز، يك نفر جهرمى مى آيد و كيسه پولى به شيخ مى دهد و مى گويد: اين را به من داده اند كه به شما بدهم و مال شماست ، شيخ كيسه را گرفته فورا نزد عطار مى آيد و چنين قصد مى كند كه تمام قرض خود را بپردازد و بقيه را به مصرف فلان و فلان حاجت خود برساند. به عطار مى گويد: چقدر طلب دارى ؟ مى گويد: زياد است ، شيخ گفت : هر چه باشد مى خواهم ادا كنم ، پس عطار دفتر حساب را آورده و جمع آورى مى كند و مى گويد فلان مقدار (مرحوم ميرزا مبلغ را ذكر نمود و بنده فراموش كرده ام ). پس كيسه پول را مى دهد و مى گويد: اين مبلغ را بردار و بقيه را بده .
عطار در حضور شيخ ، پول ها را مى شمارد، مى بيند مطابق است با آن چه طلب داشته بدون يك فلس كم يا زياد. شيخ با دست خالى با كمال ناراحتى به حرم مطهر مى آيد و عرض مى كند: يا مولاى ! مفهوم كه حجت نيست (يعنى اين كه عرض كردم قرض مرا ادا كنيد، مفهوم آن كه چيز ديگرى نمى خواهم مراد من نبوده ) يا مولاى من ! فلان و فلان حاجت دارم و بالجمله چون از حرم مطهر خارج مى شود، وجهى به او مى رسد مطابق آن چه مى خواسته و رفع احتياجش مى گردد
 
 
حلال مشكلات
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
 
جناب حاج شيخ محمد باقر شيخ الاسلام - اعلى الله مقامه فرمودند: هنگامى كه مرحوم جاج قوام الملك شيرازى مشغول ساختمان حسينيه بود، سنگ هاى آن را به يك نفر سيد حجار كه در آن زمان استاد حجارهاى شيراز بود، كنترات داده بود و آن سيد در اين معامله دچار زيان سختى شد به طورى كه مبلغ سيصد تومان مديون گرديد و البته اين مبلغ در آن زمان زياد بود، خلاصه پريشان حال و بيچاره شد. شب جمعه نماز جعفر طيار را مى خواند و حضرت اميرالمؤ منين (ع ) را براى گشايش كارش به درگاه الهى وسيله قرار مى دهد و هم چنين شب جمعه دوم تا شب جمعه سوم حضرت امير(ع ) به او مى فرمايند: فردا برو نزد حاج قوام حرف بزنم در حالى كه نشانه اى ندارم شايد مرا تكذيب كند. بالاخره در حسينيه مى آيد و گوشه اى با هم و غم مى نشيند و ناگاه مى بيند حاج قوام با فراش ها و ملازمانش آمدند در حالى كه آمدنش در چنان موقعى غير منتظره بود. همين طور نزديك مى آيد تا برابر سيد حجار مى رسد، مى گويد: مرا به تو كارى است بيا منزل . وقتى كه حاج قوام به منزلش ‍ برمى گردد سيد مى آيد و ملازمان با كمال احترام او را نزد حاج قوام حاضر مى كنند. چون وارد مى شود و سلام مى كند جاج قوام بدون پرسش از حالش ‍ بلافاصله سه كيسه كه در هر يكصد اشرفى يك تومانى بود تقديمش مى كند و مى گويد: بدهى خودت را بپرداز و ديگر حرفى نمى زند. از اين داستان فهميده مى شود كه متمكنين سابق در كارهاى خير تا چه حد داراى صدق و اخلاص بودند تا اندازه اى كه مورد عنايت و التفات بزرگان دين قرار مى گرفتند و در اين دوره اولاد ثروتمندان غالبا در فكر زياد كردن ثروت خود هستند و توفيق صرف كردن در امور خيريه نصيب نيست . و ثانيا هر گاه مختصرى از دارايى خود را صرف خيرى كنند نوعا از صدق و اخلاص محرومند و به خيال مدح خلق و ستايش ديگران ، كار خيرى انجام مى دهند و چون براى خدا خالص نيست نتيجه باقى هم براى آنها نخواهد داشت و بحث در اطراف ريا كردن و در اعمال خير كه سبب بطلان عمل مى شود خداوند ثروتمندان ما را موفق بدارد كه از اندوخته خود نتيجه بگيرند و از آن نتيجه بگيرند و از آن جمع آورى كرده اند بهره هاى باقى ببرند
 
 
لطف على
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
 
در دارالسلام نورى ، نقل است كه در سال پانصد و يك در نجف گرانى شد تا آن كه نان هر رطلى به قيراط فروخته مى شد و مدت گرانى طول كشيد.
پس كاركنان حرم شريف آن حضرت از شدت فقر و فاقه و سختى در امرار و معاش جدا شده و به شهرستان هاى اطراف رفتند. از جمله كاركنان حرم شريف آن حضرت مردى بود كه نام او ابوالبقاء بود كه يكصد و ده سال عمر داشت و از خدمه آستانه مقدسه علوى غير از او باقى نمانده بود.
پس چون سختى و تنگدستى به نهايت رسيد زوجه و دختران او گفتند: ما به هلاكت رسيده ايم از شدت فقر و ناقه تو هم برو به اطراف شهرستان ها شايد خداوند روزى كند ما را تا از آن سخنى نجات يابيم ، همان طور كه بقيه رفتند.
در اين حال ابوالبقاء (كليد دار آستانه مقدس علوى ) عازم رفتن شد پسوارد حرم حضرت امير(ع ) شد و زيارت نمود و نماز خواند و نشست طرف بالاى سر و گفت : يا اميرالمؤ منين در خدمت شما بوده ام و به مدت صد سال از حرم شريف شما دور نشده ام ولى الحال به اضطرار به جهت كسب معاش براى خود و اطفالم از شما جدا مى شوم و بسيار سخت است بر من دورى شما.
سپس از حرم شريف خارج شد و با قافله روانه گرديد. تا آن كه رسيد به مكانى كه نام آن وقف بود جماعت مكاريه كه از نجف بيرون آمده بودند در آن مكان پياده شدند ابوالبقاء نيز پياده شد و خوابيد.
در خواب ديد حضرت امير(ع ) را به او فرمود: اى ابوالبقاء بعد از مدت زيادى كه با ما بودى از ما جدا شدى . برگرد به مكانى كه بودى .
پس بيدار شد در حالى كه گريان بود از او سؤ ال كردند: علت گريه شما چيست ؟ خواب خود را نقل كرد و به سوى نجف برگشت . چون دختران او ديدند كه با دست خالى برگشته است پريشان شدند و از علت بازگشت سؤ ال كردند قصه خواب و دستور على (ع ) را نقل نمود و كليد حرم را برداشته درب را باز كرد و نشست برجاى خود و از اين مطلب سه شبانه روز گذشت .
در روز سوم مردى پيدا شد كه خورجين كوچكى بر دوش انداخته بود مانند پياده روها بسوى مكه كيسه را باز كرد و لباس از آن بيرون آورده پوشيده و داخل حرم مطهر شد زيارت كرد و نماز خواند و مبلغ يك دينار به ابوالبقاء داد و گفت : اين طعام را تهيه كن تا غذا بخوريم .
ابوالبقاء دينار را برداشته به بازار رفت ، مقدارى نان و مقدارى ماست و خرما خريد چون سفره مهيا شد مرد مسافر به ابوالبقاء گفت : اين غذا موافق مزاج من نيست ، باشد اين غذا را اولاد تو بخورند.
دينار ديگرى به ابوالبقاء داد و گفت : اين را نان و مرغ بگير.
پس چنين كرد چون ظهر شد نماز رابجاى آورد و آمد به خانه ابوالبقاء پس ‍ غذا خوردند چون آن مرد دست خود را شست روى به ابوالبقاء كرده گفت : سنگ هايى كه با آن ها طلا را وزن مى كنند بياور.
پس ابوالبقاء از خانه بيرون شد درب دكان زرگرى رفت كه در آن نزديكى مغازه داشت و از او گرفت ظرفى كه در آن بود اوزان طلا و نقره و آورد به منزل .
آن شخص مسافر تمام آن اوزان را گذاشت در يك كفه تراز و بيرون آورد كيسه اى را كه مملو از طلا بود و در كفه مقابل به اندازه اى كه مساوى هم شد ريخت و طلاها را در دامن ابوالبقاء ريخت و بلند شد كه برود ابوالبقاء به آن مرد گفت : با اين طلاها چه كنم . گفت : از براى تو است . سؤ ال كرد: از ناحيه چه كس قبول كنم ؟ اين را گفت : از ناحيه كسى كه به تو گفت : برگرد آن جا كه بودى و به من دستور داده است كه عطا كنم به تو آن چه وزن آوردى و اگر چنانچه بيشتر مى آوردى ، بيشتر به تو مى دادم .
پس ابوالبقاء را حالتى دست داد از شوق لطف حضرت اميرالمؤ منين (ع ) و دخترهاى خود را شوهر داد و خانه اش را تعمير كرد و حال او نيكو شد
 
 
وفاى به نذر
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
 

از على بن مظفر نقل است كه گفت : از براى من در مزرعه اى سهمى بود، پس غاصبى آن سهم را غصب كرد.
پس به حرم حضرت على (ع ) رفتم و به آن حضرت از غاصب شكايت كردم و گفتم : يا اميرالمؤ منين اگر برگردد به من سهم من ، اين مجلس را تعمير مى كنم .
(
مراد از مجلس حرم مطهر شاه ولايت على بن ابيطالب است كه محل جلوس اهل ايمان اهل ايمان و قرائت و سلام و ذكر است ).
پس حصه من از آن مزرعه به من برگردانيده شد و غافل شدم از آن عهدى كه با آن حضرت كرده بودم ، پس شبى در خواب ديدم كه حضرت در گوشه اى از حرم شريف ايستاده بود پيش من آمد و دست مرا گرفت و آورد نزديك باب الوداع و فرمود: يوفون بالنذر.
(
يعنى اى ابن مظفر به عهد خود وفا كن ) عرض كردم : حبا و كرامتا يا اميرالمؤ منين . چون صبح شد به تعمير آن حرم شريف مشغول شدم 


 
 
اداى وام على
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
 
در كوفه تاجر سرشناسى به نام ((ابوجعفر)) تجارت مى كرد و خوش معامله بود، از خصوصيات او اين بود كه هر گاه شخصى از سادات علوى نزد او مى آمد و درخواست وام مى كرد، به او وام مى داد و به منشى خود مى گفت : ((اين مبلغ وام را در فلان دفتر، به حساب اميرمؤ منان على (ع ) بنويس ، كه از ما قرض گرفته است )). سالها اين روش را ادامه مى داد، تا اين كه تجارت و زندگى او دگرگون شد و سرمايه اش از دست رفت ، و تهى دست گرديد، او و براى تاءمين زندگى خود به هر كسى كه وام داده بود، مطابق نوشته دفتر محاسبات مى رفت ، اگر زنده بود وام خود را از او مى گرفت و اگر مرده بود، نام او را در دفتر، قلم مى كشيد، ولى آن دفترى كه وام ها را به حساب اميرمؤ منان على (ع ) نوشته بود، همان گونه باقى بود، زيرا نام وام گيرندگان (سادات علوى ) را ننوشته بود. در اين ميان ، همسرش به او زخم زبان مى زد، و او را سرزنش مى نمود كه چرا به هر كسى وام دادى و خود را بيچاره نمودى ؟! از طرفى بعضى از منافقان تيره دل بجاى اين كه از او دلجويى كنند، به او طعنه مى زدند، يكى از روزها كنار خانه خود نشسته بود، يكى از تيره بختان كور دل از آن جا رد شد و از روى طعنه و سرزنش به او گفت :((آن كس ‍ على (ع ) كه قرض دار تو بود و به سادات علوى به حساب او قرض دادى ، و اكنون كه درمانده شده اى ، آيا به تو توجهى كرد؟ آيا سراغى از تو گرفت ؟)). تاجر ورشكسته وقتى كه اين سرزنش ناجوانمردانه را از آن منافق سيه دل شنيد، فوق العاده رنجيده خاطر گرديد، چرا كه مى ديد او از اين فرصت سوء استفاده كرده و به ساحت مقدس على (ع ) دهن كجى مى كند. تاجر در حالى كه غمگين بود، خوابيد، در عالم خواب ديد پيامبر(ص ) همراه حسن و حسين (ع ) در راهى عبور مى كنند، پيامبر(ص ) از حسن و حسين (ع ) پرسيد:((پدر شما كجاست ؟)). همان دم اميرمؤ منان على (ع ) حاضر شد و گفت : ((اى رسول الله خدا همين جا هستم )). پيامبر(ص ) به على (ع ) فرمود: ((چرا حق اين تاجر را نمى دهى ؟)). على (ع ) گفت : هم اكنون حق او را آورده ام كه به او بپردازم . پيامبر(ص ) فرمود: بنابراين حقش را بده . امام على (ع ) كيسه اى پر از طلاى ناب به او داد و فرمود: ((اين كيسه را بگير، و هر گاه از اولاد من كسى براى درخواست وام نزد تو آمد، آنها را محروم نكن ، و از اين پس ، ديگر فقير نمى شوى )). تاجر كوفى ، بيدار شد، ناگاه ديد كيسه پر از دينارهاى طلا و در دستش ‍ مى باشد، همسرش را بيدار كرد و گفت : ((اى سست عقيده و ضعيف الايمان ، اين كيسه را بگير كه در آن هزار دينار (هزار اشرفى ) وجود دارد)). زن كه باور قبلى نداشت ، شوهرش گفت : ((از خدا بترس ، فقير و تهيدستى تو باعث نگردد كه مال كسى را بردارى ، و اگر با حيله و تزوير، مال كسى از تاجران را برداشته اى آن را به صاحبش رد كن ، و با فقر بساز و صبر كن كه خداوند بهترين رازق است و به صبر كنندگان كمك مى كند)). تاجر داستان خواب خود را براى همسرش نقل كرد: زن كه هنوز باور نمى كرد، به شوهر گفت : اگر راست مى گوئى وام هايى كه به حساب على (ع ) به سادات دادى و آنها را نوشته اى ، به من نشان بده تا مقدار آن وام ها را بدانم . تاجر، آن دفتر مخصوص را حاضر كرد، ولى وام هايى كه قبلا به حساب على (ع ) در آن نوشته شده بود، به طور كلى پاك شده بود، زيرا همه آن وام ها به قدرت الهى ، وصول شده بود(336) كه به اندازه هزار دينار بود و تاجر از آن پس هيچ گونه طلب از على (ع ) نداشت .
 
 
عشق و محبت مولاى متقيان
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
 

عمران شاهين كه سرگذشت پناهندگى و نجاتش توسط حضرت على (ع ) در داستان قبل ذكر شد، با خود نذر كرده بود كه هر گاه مورد عفو عضدالدوله واقع شود، با پاى پياده از كوفه به نجف اشرف رفته و مرقد شريف على (ع ) را زيارت كند، هنگامى كه مورد عفو واقع شد، نيمه هاى شب پياده و تنها از كوفه به قصد نجف اشرف روانه شد، يكى از محبان على (ع ) به نام ((على بن طحال )) در عالم خواب ديد، اميرمؤ منان على (ع ) به او فرمود: همين كنار در ورودى حرم ، بنشين ، و هنگامى كه دوستم عمران شاهين آمد، در را به روى او باز كن ، او از خواب بيدار شد و مطابق دستور حضرت على (ع ) كنار در حرم نشست ، و در را باز كرد، ناگهان ديد عمران شاهين سر رسيد.
على بن طحال از او استقبال كرد و گفت : ((بسم الله اى مولاى ما)).
عمران به او گفت : من كيستم ؟
او گفت : ((شما عمران بن شاهين هستيد)).
عمران در ظاهر گفت : من عمران نيستم .
على بن طحال گفت : تو عمران شاهين هستى و اميرمؤ منان (ع ) در عالم خواب به من فرمود: كنار در، بنشين و در را به روى دوستم ((عمران شاهين )) بگشا.
عمران گفت : تو را به حق على (ع ) آن حضرت چنين دستور داد.
عمران كه غرق در عشق و محبت مولاى متقيان على (ع ) شده بود، خود را به آستانه حرم مقدس آن حضرت افكند و عتبه حرم را بوسيد (و به شكرانه اين نعمت ) مبلغ شصت دينار، حواله كرد كه سرپرست ماهى ها به على بن طحال بدهد (با توجه به اين كه عمران شاهين داراى چند قايق صيد ماهى در دريا بود)(335)
آرى اميرمؤ منان مولاى پرهيزگاران ، اين گونه به دوستان خود محبت مى فرمايد، و آنان كه در اين خانه ، آشنايند، اين مطالب را به خوبى درك مى نمايند كه حافظ گويد:

تا نگردى آشنا، زين پرده رمزى نشنوى                

گوش نامحرم نباشد، پيغام سروش 


 
 
پناهنده به قبر على
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

عضدالدولة ديلمى از پادشاهان سلسله ديالمه است كه با عنوان شاه ايران زمين خوانده مى شد، و معاصر شيخ مفيد بود و در ترويج مذهب تشيع سعى وافر داشت ، از آثار او تجديد بناى بارگاه مرقد شريف على (ع ) است .
او به سال 324 ه‍ق در اصفهان متولد شد و به سال 372 در بغداد از دنيا رفت ، و طبق وصيتش ، در نجف اشرف در جوار قبر مقدس اميرمؤ منان (ع ) دفن گرديد

عمران بن شاهين از افراد سرشناس عراق بود و در امر حكومت و سلطنت با عضدالدوله مخالفت مى كرد، و مورد خشم او واقع شد، عضدالدوله دستور شديد دستگيرى او را صادر كرد، او با پاى برهنه به نجف اشرف فرار كرد و مخفيانه به قبر شريف امام على (ع ) پناهنده گرديد. مدتى كه در آن جا بود در عالم خواب ، على (ع ) را ديد كه به او فرمود: فردا ((فنا خسرو)) (عضدالدوله ) به اين جا مى آيد و از اين مكان (اشاره به مكانى مخصوص ) بيرون مى رود، تو در فلان زاويه حرم باش ، كسى تو را نخواهد ديد، عضدالدوله مى آيد و نماز مى خواند و زيارت مى كند و با گريه و زارى دعا مى نمايد، و خدا را قسم به محمد و آلش مى دهد كه بر تو دست يابد، تو در اين وقت نزد او برو و بگو اى شاه ! اين كيست كه آن همه اصرار در دست يابى بر او دارى ، حتى خدا را به محمد و آلش قسم مى دهى كه تو را بر او مسلط سازد.
او در جواب تو مى گويد: مردى است كه تفرقه ايجاد كرده و با من در مورد حكومت و سلطنت ، نزاع و كشمكش مى كند.
به او بگو: اگر كسى تو را به عمران شاهين راهنمايى كند و بر او دست يابى ، چه جايزه اى به آن كس مى دهى ؟
او (عضدالدوله ) در پاسخ گويد:((اگر آن كس طلب عفو عمران شاهين كند، من حتما او را مى بخشم ، آن گاه خود را به او (عضدالدوله ) معرفى كن و آن چه را بخواهى ، برآورده خواهد كرد)).
عمران شاهين ، از خواب بيدار شد و منتظر فردا شد، فرداى آن روز فرا رسيد، همان گونه كه اميرمؤ منان على (ع ) در عالم خواب به او فرموده بود، بى كم و كاست ، واقع گرديد، عضدالدوله وارد حرم شد و به نماز و زيارت پرداخت ، و خدا را به محمد و آلش قسم داد كه او را بر عمران شاهين ، مسلط كند و...
عمران نزد او رفت و گفت : اگر كسى عمران را به تو معرفى كند، چه جايزه اى به او خواهى داد؟
عضدالدوله گفت : اگر او از من بخواهد كه عمران را عفو كنم ، حتما عفو مى كنم .
عمران شاهين (كه تا آن وقت ناشناس بود) خود را معرفى نمود و گفت : ((من عمران شاهين )) هستم .
عضدالدوله گفت : چه كسى تو را واداشت كه خودت را (با اين كه فرارى بودى ) به من معرفى نمايى ؟
عمران گفت : اين مولاى ما (اميرمؤ منان على عليه السلام ) در عالم خواب به من فرمود: فردا ((فنا خسرو)) به اين جا مى آيد...
عضدالدوله به عمران گفت : تو را به حق على (ع ) سوگند، به تو فرمود: ((فنا خسرو)) به اين جا مى آيد؟
عمران گفت : آرى به حق على (ع ) سوگند.
عضدالدوله در حالى كه در تعجب فرو رفته بود گفت : هيچ كس جز مادرم و خودم و قابله ام نمى دانست كه نام اصلى من ((فنا خسرو)) است .
سپس به عمران محبت كرد و خلعت وزارت به او پوشاند، همراه او به كوفه رفت ، و بدين ترتيب هر دو از نگرانى بيرون آمدند و دوست صميمى همديگر شدند.
بايد توجه داشت كه عمران شاهين از مردان نيك بود و علاقه خاصى به ائمه و اهل بيت (ع ) داشت ، و در كنار مرقد شريف امام على (ع ) و امام حسين (ع ) رواقى بنا كرد كه هنوز به ((رواق عمران )) معروف است به اين ترتيب امام على (ع ) به پناهنده اش ، لطف كرد، و او را علاوه بر آزادى ، به مكنت رساند.


 
 
 
نویسنده : غلامرضا نورمحمد نصرآبادی - ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
 
این وبلاگ متعلق به غلامرضا نورمحمد نصرآ می باشد